تبليغاتX
انرژی مثبت

انرژی مثبت
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز .

 

نه در جایت بمان

نه در حالت بمان

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا

به سوی آنجایی که می توانی انسان باشی

به سوی آنجایی که می توانی جهاد کنی

از آنچه هستی و هستند فاصله بگیر

این رسالت دایمی توست

 

شریعتی

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط روجا

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .

آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.

آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا  شاد كردي .

آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .

آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .

آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .

آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .

آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .

آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .

آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .

آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .

آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .

آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.

آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.

آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.

آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.

آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .

آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن وي .

بیاموز.....



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط روجا

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي . تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند.عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد در حالي که او عقاب به دنيا آمده بود متاسفانه  از حرف اطرافيانش بر زمين ماند و مانند يك   خروس مرد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط روجا

از حادثه جهان زاینده مترس

از هر چه رسد چو نیست پاینده مترس

این یکدم عمر را غنیمت میدان

از رفته میندیش و ز آینده مترس

 



نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط روجا

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.

 

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.

 

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.

 

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این  است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

 

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط روجا

 

ره  آسمان درون است پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط روجا

امام علي (ع) مي فرمايند:

زكات زيبايي، پاكدامني است.

زكات عقل ، تحمل كردن جاهلان است.

زكات علم ، نشرعلم است.

زكات قدرت ، عفو است.

زكات پيروزي ، نيكي كردن است.

زكات نعمت ، بخشندگي است.

و زكات چشم ، نگريستن براي عبرت گرفتن است.

 

دو گرسنه هرگز سیر نشوند : جوینده ی علم و جوینده ی مال .

 

نشانه ی ایمان آن است که راست بگویی آنگاه که تو را زیان رساند ، و دروغ نگویی زمانی که به تو سود رساند و آن که بیش از مقدار عمل سخن نگویی و چون از دیگران سخن گویی از خدا بترسی .

 

در آنجا که باید سخن گفت ، خاموشی سودی ندارد و آنجا که باید خاموش ماند ، سخن گفتن نا آگاهانه خیری نخواهد داشت .

 

آن کس که کردارش او را به جایی نرساند ، بزرگی خاندانش او را به جایی نخواهد راند .

 

ای فرزند آدم ! رزق و روزی دو گونه است ، روزیی که تو آن را می جویی ، و روزیی که تو را می جوید ، که اگر به سراغش نروی به سوی تو آید . پس اندوه سال خود را بر اندوه امروزت منه ، که بر طرف کردن اندوه هر روز از عمر تو را کافی است . اگر سال آینده در شمار عمر تو باشد همانا خدای بزرگ در هر روز سهم تو را خواهد داد ، و اگر از شمار عمرت نباشد تو را با اندوه آن ، چه کار است ؟ که هرگز جوینده ای در گرفتن سهم روزی تو بر تو پیشی نگیرد ، و چیره شونده ای بر تو چیره نگردد ، و آنچه برای تو مقدر گشته بی کم و کاست به تو خواهد رسید .

یا علی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط روجا

پر معنی ترین کلمه "ما" است

آن را بکار ببندیم

 

عمیق ترین کلمه "عشق" است

به آن ارج بنهیم

 

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است

آن را از بین ببریم

 

سرکش ترین کلمه "هوس" است

با آن بازی نکنیم

 

خود خواهانه ترین کلمه "من" است

از آن حذر کنیم

 

ناپایدارترین کلمه "خشم" است

آن را فرو ببریم

 

بازدارترین کلمه "ترس" است

با آن مقابله کنیم

 

با نشاط ترین کلمه "کار" است

به آن بپردازیم

 

پوچ ترین کلمه "طمع" است

آن را در خود بکشیم

 

سازنده ترین کلمه "صبر" است

برای داشتنش باید دعا کنیم

 

روشن ترین کلمه "امید" است

به آن امیدوار باشیم

 

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است

توجهی به آن نداشته باشیم

 

تواناترین کلمه "دانش" است

آن را فراگیریم

 

محکم ترین کلمه "پشتکار" است

ایكاش آن را داشته باشیم

 

سمی ترین کلمه "غرور" است

باید در خود بشکنیمش

 

سست ترین کلمه "شانس" است

به امید آن نباشیم

 

شایع ترین کلمه "شهرت" است

دنباله رو آن نباشیم

 

لطیف ترین کلمه "لبخند" است

آن را همیشه حفظ کنیم

 

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است

از آن فاصله بگیریم

 

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است

سعی كنیم آن را ایجاد کنم

 

سالم ترین کلمه "سلامتی" است

به آن اهمیت بدهیم

 

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است

به آن اعتماد کنیم

 

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است

مراقب آن باشیم

 

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است

از آن سوء استفاده نکنیم

 

زیباترین کلمه "راستی" است

با آن روراست باشیم

 

زشت ترین کلمه "دورویی" است

یک رنگ باشیم

 

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است

دوست داری با تو چنین کنند؟

 

موقرترین کلمه "احترام" است

برایش ارزش قایل شویم

 

آرام ترین کلمه "آرامش" است

امید داشته باشیم تا به آن برسیم

 

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است

حواسمان را جمع کنیم

 

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است

اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

 

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است

باور كنیم كه وجود ندارد

 

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است

مواظب پل های پشت سرمان باشیم

 

تاریک ترین کلمه "نادانی" است

آن را با نور علم روشن کنیم

 

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است

آن را نادیده بگیریم

 

صبورترین کلمه "انتظار" است

منتظرش باشیم

 

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است

بگذاریم و بگذریم

 

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است

سعی خودمان را بکنیم

 

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است

راز زیبائی در آن نهفته است

 

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است

رعایت آن اصلا سخت نیست

 

رساترین کلمه "وفاداری" است

چه خوب است سر عهدمان بمانیم

 

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است

بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

 

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است

زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

 

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت"است

پس همه با هم پیش به سوی موفقیت

 



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط روجا

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط روجا

 گدایی سی سال کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرسید آن چیست که رویش نشسته ای ؟  

 گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه  برای چه باید داخلش را ببینم ؟   غریبه اصرار کرد  که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند . ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است .  

 من همان غریبه ام که چیزی ندارم به تو بدهم . اما به تو می گویم نگاهی به درون بینداز . نه درون صندوق بلکه درون خویش .  

  صدایت را می شنوم که می گویی  اما من گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند .  همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد . آن ها  اگر میلیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار  امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که  درون آن هاست بیش تر از همه آن چیزهایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند .  



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط روجا

جمعه ها پلکاشونو وا می کنن

می کشن به آسمون نگاشونو

اگه از راه نرسی پنجره ها

وقف گریه می کنن دلاشونو

 

دل من یکی از این پنجره هاس

عمریه منتظر واشدنه

بی تو از دار و ندار آدما

سهم این پنجره تنها شدنه

 

می دونم تو مهربونی؛ نمی خوای

که گرفتار شب تیره بشم

بگو از کدوم طرف سر می زنی

به کجای آسمون خیره بشم؟

 

دلمو نذر تو کردم می دونم

دست احساسمو رد نمی کنی

می دونم به جرم چشم انتظاری

دلمو حبس ابد نمی کنی

 

دفتر خاطره ای قدیمی ام

پرم از خاطره های ناتمام

دوس دارم فاصله رو خط بزنی

درک این فاصله ها سخته برام

 

جمعه ها پلکاشونو وا می کنن

می کشن به آسمون نگاشونو

اگه از راه نرسی پنجره ها

وقف گریه می کنن دلاشونو

 

 

شعر از : حبیب نظری



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط روجا

پانزده ساله که بودم مدام با نگرانی و ترس و عذاب وجدان ، خودم را شکنجه می دادم . به نسبت سنم خیلی قد بلند بودم و هیکلم مثل تیر چراغ برق باریک و لاغر بود . قدم 185 سانت و وزنم فقط 59 کیلو بود . به رغم قد بلندم بسیار ضعیف بودم و ابدا نمی توانستم در بازی بیس بال یا دو و میدانی با بقیه بچه ها رقابت کنم . آنها سر به سرم می گذاشتند و به من می گفتند " تیر چراغ برق " . بقدری نگران و گرفتار شرمندگی بودم که از روبرو شدن با آدمها می ترسیدم و مدام از آنها فرار می کردم . مزرعه و خانه روستایی ما از جاده اصلی خیلی دور بود  و اطراف خانه مان با الوارهای کلفت پوشانده شده بود و از همان اول هم کسی به فکر صاف و نظم کردن آنها نیافتاده بود . ما نیم مایل دور از بزرگراه زندگی می کردیم و گاهی یک هفته می گذشت و من جز مادر ، پدر و خواهر و برادرهایم کسی را نمی دیدم .

اگر گذاشته بودم آن نگرانی ها و ترسها بر من غلبه کنند ، کارم ساخته بود و در زندگی به هیچ جا نمی رسیدم . هر روز و هر ساعت به خاطر قد بلند و هیکل لاغر و مردنی خودم سوگواری می کردم . اصلا به چیز دیگری فکر نمی کردم . آشفتگی و ترس من آن قدر زیاد بود که نمی توانم توصیفش کنم . مادرم احساس مرا می دانست . او معلم مدرسه بود و روزی به من گفت : " پسر ! تو باید درس بخوانی و زندگیت را با مغزت اداره کنی ، چون ظاهرا بدنت همیشه معلول خواهد بود . "

...

لطفاً بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید .


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط روجا

من همیشه تعجب می کنم ، ما خودمان را بیشتر از افراد دیگر دوست داریم ، اما بیشتر نگران نظرات آنها هستیم تا خودمان .

مارکوس آریلیوس



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط روجا

At least 5 people in this world love you so much they would die for you

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

 

At least 15 people in this world love you, in some way

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

 

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود

حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند 

 

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep

هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

You are special and unique, in your own way

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

Someone that you don't know even exists, loves you

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 

When you think the world has turned it's back on you, take a look

you most likely turned your back on the world

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،

شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

Always tell someone how you feel about them

you will feel much better when they know

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،

وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

 

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند .

  



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط روجا

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

love



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط روجا

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه میکردم در کنارش دو جفت جای پا بود . یکی مال من ویکی مال خدا . جلوتر میرفتم و روز های سپری شده ام را می دیدم خاطرات خوب خاطرات بد ، زیبایی ها، لبخندها  شیرینی ها ، مصیبت ها .... همه و همه را می دیدم .

اما دیدم در کنار بعضی برگ ها فقط یک جفت جای  پا است . نگاه کردم همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها ، بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم : " روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچوقت  مرا به حال خودم رها نمیکنی من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم . چگونه ؟چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها رها کنی ؟ چگونه ؟ "

خداوند مهربانانه به من نگاه کرد . لبخندی زد و گفت :  " فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود .

در شب و روز ، در تلخی و شادی، در گرفتاری وخوشبختی .

من به قول خود وفا کردم

هرگز تو را تنها نگذاشته ام

هرگز تو را رها نکرده ام

حتی برای لحظه ای

آن جای پا که درآن روزهای سختی میبینی جای پای من است وقتی که تو را به دوش

 کشیده بودم!!! "



نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط روجا

تصور کنید تلسکوپی در دست دارید . اگر از عدسی کوچک آن نگاه کنید ؛ اشیاء دور را نزدیک می بینید و اگر از عدسی بزرگ آن نگاه کنید اشیاء نزدیک دور می شوند . نگرش شما به دنیا مانند همین تلسکوپ است . انتخاب با شما است که از کدام عدسی به جهان پیرامون تان نگاه کنید .

می توانید مشکلات را بزرگ ببینید و شادی ها را کوچک یا شادی ها را بزرگ ببینید و مشکلات را کوچک ، این به طرز فکر شما بستگی دارد . اگر دائم تنها باشید و در خود فرو روید ، عوامل منفی در چشم شما بزرگ می شوند و افکار منفی سایه ی گسترده ای برروی افکار مثبت شما می اندازد . ولی اگر در جمع و در میان دوستان خود باشید ، ممکن است صدای خنده ی شما از همه بلندتر باشد .

شما همان چیزی را می بینید که می خواهید . با این حال ، برخی حتی در بیابان برهوت هم زیبایی می بینند و برخی دیگر در دل مزارع سرسبز ، دلتنگ می شوند . برخی قادرند یک مشکل کاری را به یک موقعیت مناسب تبدیل کنند و برخی دیگر یک فرصت پیشرفت را به یک مشکل بدل می کنند . به هر حال ، تلسکوپ در دست شماست ، از هر طرف که صلاح می دانید نگاه کنید ...

"قلم مو و رنگ ها در دستان شما هستند ، حال با خودتان است که بهشت را بکشید یا جهنم را ! "



نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط روجا

 

تو را به باد نخواهم سپرد

که از سلاله ی خونی ، نه خاک و خاکستر

بیا ، به رود بپیوند ،

                              اگر هدف دریاست !

تو را به باد نخواهم سپرد

بیا به رود بپیوند

که رود راه ِ گریز از " من " است در دل ِ " ما "

و استحاله ی خودخواهی و خودی خواهی ست

 

کدام پنجره باز است

کدام پنجره در شهر مردگان باز است

که انتظار ، چنین رخنه کرده در دل من

کدام گوش چنین تشنه ست

که رسته باز پیامی به خشک گاه لبم

 

مرا که می خواند ؟

که راز ِ دار و رسن می کشاندم سر کوی

و از لب شمشیر ،

که زنگ می سترد ؟

صدای صیقل شمشیر ، باور من را

به خون می آلاید .

صلای تهنیت است .

 

شب است .

شبی همه بیداد

به ماه و آب نگه کن

نماز را بشکن

و روزه را بشکن

پیاله را بشکن

شکست را بشکن

                      سکوت را بشکن !

شکن ، شکن ، بشکن !

                       پای کوب بر من و ما

سماع رقص جنونت تبرک است بیا

بیا که آینه از دوری تو گریان است .

بیا ، ز راه مترس

اگر چه در پی هر گام ، چنبر دامی ست

و راه ها همه مختومه اند بر سر ِ دار

بیا به اشک بپیوند ، جوی باریکی ست

سپس به رود اگر در هوای دریایی

 ...

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط روجا

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند

بعضی‌ها حمال کتابند

بعضی‌ها بقال کتابند

بعضی‌ها انبار‌دار کتابند

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان

بعضی‌ها اصلاً قیمتی ندارند

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند

بعضی‌ها را باید قاب گرفت

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد

بعضی‌ها را باید به آب انداخت

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند

بعضی‌ها اصلا نان نمی‌خورند

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند

بعضی‌ها صدای آب را ترجمه می‌کنند

بعضی‌ها صدای ملائک را می‌شنوند

بعضی‌ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند

بعضی‌ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند

بعضی‌ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند

بعضی‌ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست

بعضی‌ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست

بعضی‌ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند

بعضی‌ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی

بعضی‌ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند

بعضی‌ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند ...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط روجا
 

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد

روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم ...



احمد شاملو



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم خرداد 1388 توسط روجا
درباره وبلاگ

درود به دوستان خوبم

هدف من از راه اندازی این وبلاگ اینه که مطالب جالب و آموزنده ای رو که جمع آوری کردم با شما قسمت کنم و تنها چیزی که در این راه منو خوشحال می کنه اینه که بدونم خوندن این مطالب به شما امید و انرژی میده تا در مسیر زندگی محکم تر و با اعتماد به نفس بیشتری حرکت کنید . آرزوی قلبی من برآورده شدن آرزوهای شماست .

positiveenergy87@yahoo.com
bahar 20