تبليغاتX
انرژی مثبت

انرژی مثبت
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز .

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی. 

 
- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

- دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.

- و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ 


لقمان جواب داد: 

- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.

- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط روجا

روزگار هنوز غریبه نازنین

خیلی مونده تا سقوط نقطه چین

  پرده ی سیاه شب رو پس بزن

من و این طلوع ممنوع رو ببین

 روزگار هنوز غریبه نازنین

خیلی راهه تا خروسخون زمین

 یه دونه کلاغ و این همه دروغ

 یه سراب و این همه چله نشین

 تو این شب شب پره سوز ستاره نایابه هنوز

 پهلوون قصه ی ما یه کرم شب تابه هنوز

 رو سر این ترانه ها سایه ی ساطور رو  ببین

گنجشکک اشی مشی اسیر قصابه هنوز ...



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط روجا

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت: کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو  می دید داره از غصه میمیره

به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود

هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط روجا

مردم همیشه شرایط را مسئول آنچه که هستند می دانند . من به شرایط اعتقاد ندارم . در این دنیا کسانی که پیشرفت می کنند کسانی هستند که از خواب بیدار می شوند و به دنبال شرایط مطلوب شان می گردند و اگر نتوانند آن را بیابند ایجاد می کنند .

جورج برنارد شاو

                                  



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط روجا

" عده ای مرد نابینایی را پیش حضرت عیسی بردند و پرسیدند : ای مرد روحانی ، چه کسی گناه کرده که این مرد نابینا به دنیا آمده است ، خودش یا والدینش ؟ همه ی آنها می خواستند بدانند چرا این مصیبت وحشتناک به سر آن مرد آمده بود . حضرت عیسی پاسخ داد : " نه این مرد گناه کرده است و نه والدینش . بلکه کلمات خداوند باید بر او آشکار می شد . " حضرت عیسی به آنها گفت که به دنبال علت رنج نگردند ، بلکه به دنبال این باشند که آن رنج چه چیز می تواند به آنها یاد دهد . "

قدر شناسی تجربه ای با همه ی قدرت و تلاش است . این تقلب است که فقط به خاطر اتفاقات خوب شاکر باشیم و از اتفاقات بد فرار کنیم . معنی این حرف این نیست که مایل باشیم اتفاقات بد برای مان بیفتد ، بلکه فقط اگر بتوانیم به خاطر درس های روحی که همراه مشکلات برای مان پیش می آید ، شاکر باشیم ، روح مان رشد خواهد کرد و به بلوغ خواهد رسید . در غیر این صورت هرگز پیشرفت نخواهیم کرد ، زیرا نخواهیم توانست از سختی هایی که برایمان پیش آمده در جهت دوست داشتنی تر شدن ، صبور شدن ، آماده تر و مهربان تر شدن ، استفاده کنیم .

کسانی که بیش از همه در دنیا تحسین شان می کنم ، بی هیچ کتمان گفته اند که سخت ترین رویدادهایی که ناچار بودند با آنها مواجه شوند ، سرطان ، مرگ فرزند ، ورشکستگی ، یا بیکاری ، بزرگ ترین معلمین آنها بوده اند و آنها بابت آن درس ها خدا را شکر می کنند .

همین حالا ده تا از بدترین چیزهایی که برایتان اتفاق افتاده را یادداشت کنید. با نگاه کردن به این فهرست ، آیا می توانید موهبت هایی را که هریک از آنها با خود آورده اند ، شناسایی کنید؟

دانیل تی پرالتا ، مربی متافیزیک توصیه می کند هر وقت از چیزی رنج می برید که موهبتش بر شما پوشیده است ، دعای زیر را بخوانید : " من می خواهم موهبت این تجربه را ببینم . باشد که درس ها را بفهمم و قوی تر و شفاف تر شوم . "



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط روجا

 

نه در جایت بمان

نه در حالت بمان

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا

به سوی آنجایی که می توانی انسان باشی

به سوی آنجایی که می توانی جهاد کنی

از آنچه هستی و هستند فاصله بگیر

این رسالت دایمی توست

 

شریعتی

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط روجا

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .

آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.

آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا  شاد كردي .

آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .

آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .

آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .

آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .

آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .

آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .

آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .

آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .

آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .

آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.

آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.

آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.

آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.

آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .

آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن وي .

بیاموز.....



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط روجا

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي . تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند.عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد در حالي که او عقاب به دنيا آمده بود متاسفانه  از حرف اطرافيانش بر زمين ماند و مانند يك   خروس مرد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط روجا

از حادثه جهان زاینده مترس

از هر چه رسد چو نیست پاینده مترس

این یکدم عمر را غنیمت میدان

از رفته میندیش و ز آینده مترس

 



نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط روجا

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.

 

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.

 

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.

 

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این  است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

 

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

 

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

 

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط روجا
درباره وبلاگ

درود بر دوستان خوبم

هدف من از راه اندازی این وبلاگ اینه که مطالب جالب و آموزنده ای رو که جمع آوری کردم با شما قسمت کنم و تنها چیزی که در این راه منو خوشحال می کنه اینه که بدونم خوندن این مطالب به شما امید و انرژی میده تا در مسیر زندگی محکم تر و با اعتماد به نفس بیشتری حرکت کنید . آرزوی قلبی من برآورده شدن آرزوهای شماست .

positiveenergy87@yahoo.com
bahar 20